خسته از سرنوشتی که نه قدرت تغییر آن را دارم،نه توان مبارزه با آن و نه راه گریزی از آن است. خسته از دعاهایی که گویا ناتوان تر از آن است که سقف آسمان را بشکافد و به نزد برآورنده حاجات رسد. دیگر به ناتوانی دستانم ایمان آوردم و آرزویی جز آن ندارم که چون شب رسد چشم بر هم نهم و دیگر فردایی در کار نباشد. امروز خواستم تا با وبلاگ و همه ی دوستانم وداع کنم ولی هر چه کردم نتوانستم.دوستان خوبم این روزها افکارم سخت مشوش است و دیگر توان مبارزه با مشکلات را ندارم.فعلا وبلاگم را نمی بندم بدان امید که شاید روزی بازگردم و دوباره نوشتن از سر گیرم با افکاری تازه تر و شاید هم........ برایم دعا کنید تا بتوانم باور کنم و با حقایق تلخ زندگی ام کنار بیایم. فعلا خداحافظ دوستان خوبم.
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:14 توسط نسترن |