امروز سومین سالگرد عروجت به آسمان هاست.سه سال گذشت،سه سالی که بر من چون سه قرن گذشت. باز هم صحنه تکراری و عذاب آور آن روز در بیمارستان در حال عبور از ذهن و جلوی دیدگانم است.صحنه ای که در این سه سال بیش از هزار بار برایم تکرار شده. درونم آتشی شعله ور است که هزار بار سوزنده تر از آتش جهنم خداست ولی دریغ از قطره ای از زلال جاری اشک تا آتش درونم را فرو نشاند و قدری از اندوهم بکاهد. آخر چه چیز برای یک دختر سخت تر از آن است که شاهد قطره قطره آب شدن شمع وجود پدر باشد و هیچ از او بر نیاید. چه چیز می تواند سخت تر از آن باشد که نظاره گر غروب خورشید زندگانی پدر باشد و هیچ از دستش بر نیاید.عجز و ناتوانی در وجودم بیداد می کند.سه سال است که از نگاه های ترحم انگیز دیگران فراری ام و عاشق گوشه دنج و خلوت تنهاییم.بیزارم از آنانی که برای التیام دل خسته و غمینم متوسل به دروغ شده اند و عقیده دارند که سردی خاک گور فراموشی می آورد ولی پدرم کدامین فاصله قادر است که تو را که میان خاطرات خوش کودکی ام نقش بسته ای را خط بزند؟ ذهن من همچون آن برکه آب است و چهره تو همچون مهتاب که در حافظه ام نقش بسته.آخر مگر می شود با سنگ انداختن های پیاپی در آب ما ه را از حافظه آب گرفت؟ روزهای بی قراری و شیدائی ام یکی پس از دیگری می گذرند و تنها انتظار فرا رسیدن روزی را دارم تا بغض های ناشکفته و دردهای ناگفته ی شبهای تنهایی و روزهای ماتمم را به پایت زار بزنم و برای التیام وجود سراسر زخم و جراحتم یک دنیا ضجه بزنم. پس به امید دیدار دوباره.........
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:42 توسط نسترن |