دل های کوچک،غصه های بزرگ،دل های بزرگ،غصه های بزرگتر،قصه های کوتاه قدیمی اما،همیشگی. هر روز در دنیا همه چیز عوض می شود الا یک چیز!قصه غصه ها،که گویی تکراری می شوند تا هرگز از یادها فراموش نشوند.واین بار قصه غصه ی زهرا خانم مادری که بی مهری فرزندان را بدوش می کشد. مادری که همسفر زندگی اش را سالیان قبل از دست داده و خودش از چند سال پیش یه علت بیماری آرتروز قدرت راه رفتن ندارد و فرزندانش او را در گوشه ای به حال خودش رها کرده اند. پیرزن بی نوا هر روز با هزار زحمت کشان کشان خودش را به کوچه می رساند و تنها دلخوشی اش تماشای عابرانی است که گاهی با اصرار پیرزن یا از سر ترحم چند کلمه ای با او هم صحبت می شوند. امشب این مطلب را می نویسم تا یادمان باشد که: اگر دل شکسته و چشمان اشک آلود زهرا خانم و امثال او به یادمان بیاورد انسانیم که هیچ،تکلیف همه چیز روشن است و گرنه.............. افسوس که در برابر این مادر هیچ از من ساخته نیست جز دعا: الهی در صبر و درویشی،در انتظار مهربیکران تو نه برای خود که برای دیگران هستیم،روی بر مگردان.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:4 توسط نسترن |