آهی که می کشی چیست؟؟؟ اخر چه کسی درکت میکند ای دختر قصه؟؟ خودت؟من؟یا او؟ نه...باز هم سوالی بی جواب و گنگ.... نمیفهمند تو را..نمیخواهند که بفهمند... همه مثل پنجره نیستند..همه مثل ابر نیستند...همه مثل ان درخت بیشه نیستند ...که سایه بانشان را بی منت نثارت کنند...نه ..بهتر بگویم همه مثل خودت نیستند...که دستان مهربان و بی منتشان را به گلی پژمرده ببخشند....اشک کودکی را پاک کنند...وبوسه ای مهربان بر صورتی خسته بزنند.. باز هم بنشین زیر درخت بیشه ...با تنی رنجور و خسته ..خسته نه از بار زندگی....خسته از بی مهری ها ..خسته از سیلی های پیاپی روزگار .. بگو....سخن بگو...اما نه با من ...نه با او...با درختت...با او که همیشه سنگ صبورت بود...وهیچ وقت دم بر نیاورد...... ولی......... دوست دارم که بگویم .... دوست دارم ب گ و ی م که ....اره منم ...اره منم ... میفهممت ....نه اون روح بزرگتو ..نه...ولی انقده بی مهری دیدم که حس لطیف مهرت واسم همیشه ...همیشه اشنا باشه...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:13 توسط نسترن |
دل های کوچک،غصه های بزرگ،دل های بزرگ،غصه های بزرگتر،قصه های کوتاه قدیمی اما،همیشگی. هر روز در دنیا همه چیز عوض می شود الا یک چیز!قصه غصه ها،که گویی تکراری می شوند تا هرگز از یادها فراموش نشوند.واین بار قصه غصه ی زهرا خانم مادری که بی مهری فرزندان را بدوش می کشد. مادری که همسفر زندگی اش را سالیان قبل از دست داده و خودش از چند سال پیش یه علت بیماری آرتروز قدرت راه رفتن ندارد و فرزندانش او را در گوشه ای به حال خودش رها کرده اند. پیرزن بی نوا هر روز با هزار زحمت کشان کشان خودش را به کوچه می رساند و تنها دلخوشی اش تماشای عابرانی است که گاهی با اصرار پیرزن یا از سر ترحم چند کلمه ای با او هم صحبت می شوند. امشب این مطلب را می نویسم تا یادمان باشد که: اگر دل شکسته و چشمان اشک آلود زهرا خانم و امثال او به یادمان بیاورد انسانیم که هیچ،تکلیف همه چیز روشن است و گرنه.............. افسوس که در برابر این مادر هیچ از من ساخته نیست جز دعا: الهی در صبر و درویشی،در انتظار مهربیکران تو نه برای خود که برای دیگران هستیم،روی بر مگردان.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:4 توسط نسترن |