فکر کوچکت را باز کن... بنگر......بنگر به پهنای افتاب به زندگی..ای کوچک بزرگنما...ای دوست دشمن.. نمیدانم.....شاید ندانی و نفهمی که من این چنین می پندارمت....ولی می پندارم که پنداشته هایم صحیح است...تو همانی که بدون نقاب...بدون نقاب فریبنده انسانیت درکت کردم و دیدم تورا...ولی نه انقدر بزرگ که همه تصورش را می کنند......بلکه به همان کوچکی که هستی...کوچک تر از وجود من در برابر خدایم....... بیا........بیا و کلید پوسته ی آدمییتت را به حراج بگذار.....بیا خودت را رها کن.....تا همه با چرخاندن کلید در قفل کور وجودت بفهمند و برسند به کوچکی ات...به پوچ بودنت...و به نیستی ات...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:44 توسط نسترن |