نفرین بر جنگ و فقر و مهاجرت مرگ بر تبعیض و بی عدالتی ننگ بر نژاد پرستی من از این شهر و مردمان نژاد پرستش بیزارم. من ازاین شهر و آن بناهای بلندی که «به سنگ سنگ شان نشان دست منست» و سهمی از آن برای من و مردمم نیست بیزارم. من از این مردم، از ترحم نگاهشان، از تمسخر نیشخندشان، از کنایه زبانشان بیزارم. من از این شهر، از زادگاهم، زادگاه خواهرم، برادرم، خواهرانم، برادرانم، دخترم، کودکان امروز و فردای وطنم بیزارم. من از تمام خاطره های کودکی ام، از رویاهای هرگز به حقیقت نپیوسته نوجوانی ام، بیزارم. من از دیدن چهره آفتاب سوخته آینده سازان وطنم ـ درگیر غم نان ـ فارغ از رویای درس و دانش بیزارم. از دیدن تقلای بیهوده و هر روزه مردمم، در میدان های شهر، برای یافتن قوت روزانه شان، بیزارم. از تمام رنج ها و حقارت هایی که در این شهر، بر مردمم روا می دارند، بیزارم. از مدرسه طردمان کردند، به دانشگاه راهمان ندادند، در حوزه به حاشیه کشاندمان شهامت را از ما گرفتند کرامت انسانی مان را پایمال کردند ما را دزد و جانی و خطاکار خواندند و نام نظافت چی و سرایدار و عمله بر ما نهادند .... خداواندا! مگر ما کدام گناه نابخشودنی را مرتکب شده ایم که حق داشتن حداقل ها را نداریم توانای بزرگ! آیا تو این طور مقدر کرده ای که افغانی، پست ترین و حقیر ترین مردمان باشد؟ یا این یک امتحان الهی است؟ 40 سال آوارگی و غربت را چشیده ایم آیا امتحان بس نیست؟ پدرم، من، و اینک دخترم دخترم نه! نمی خواهم او همانند من و نسل من تباه شود. می خواهم او فرصتن زندگی و درست زیستن داشته باشد می خواهم او حقوق شهروندی داشته باشد می خواهم کرامت انسانی اش حفظ شود می خواهم .... معبودا! مگر خود نگفته ای که سرنوشت قومی را تغییر نمی دهی مگر آن که خود بخواهند من و مردمم اینک می خواهیم تو هم بخواه. نوشته شده توسط مهتاب وبلاگ دخترم دانا
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:48 توسط نسترن |
بوی عطر یاس می آید. بار دیگر سوره کوثر نازل می شود. آیه آیه سوره صبر به زمین اجلال نزول می نماید. چه زیباست آمدن کوهوار صبر! اما چگونه وصف او گویم که قلم عاجز از نوشتن است.حتی اگر تمام درختان قلم شوند،دریاها مرکب شوند،باز نمی توانند عظمت مقامش و صبرش را توصیف کنند که صبر در برابر صبوری او بی طاقت می شود.او می آید در حالی که اقیانوس ها در مقابل اقیانوس ایمانش سر به سجده می گذارند. نجواهایی به گوش می رسد؛ حماسه قیام کرد، نور متولد شد و زمین به قدوم پاک ام المصائب مزین شد. با آمدنش جهان در شوق و سرور شد اما پدرش گریست،جدش گریست،مادرش گریست و جبرائیل نیز گریست،اما چرا؟مگر نه اینکه کوثر به دنیا آمده؟اما چرا گریه هم آغوش شوق آن ها شده است؟جبرئیل لب به سخن می گشاید که ای حبیب خدا!سلام و تهنیت حق بر تو باد.نامش را زینب گذار. که او زینت زیبایی نام پدر است. او یاور حسین(ع) است. او پیام آور نینواست. و او طوفان سهمگینی است بر کاخ ظلم یزید که آن را می لرزاند و ویران می سازد.او زینب(س)است،عالمه غیر معلمه!او کوهوار صبری است که تنها شانه های او توان حمل مصیبت عاشورا،را دارد.حسین(ع)حماسه می آفریند و زینب(س)ادامه دهنده حماسه خونین اوست.با ورودش کربلا نفس تازه می کند و جان می گیرد اما ناگهان از روی او خجل می شود و شرمسار.فرات به استقبالش می آید ولی در برابر اقیانوس کرامت او قطره قطره از خجالت آب می شود و در خاک فرو می رود. کوفه از شوق سر از پا نمی شناسد،می آید،می آید ولی ناگهان در چند قدمی می ایستد و روز قتل پدر و جسارت به سر محبوب آفتاب را به یاد می آورد و از شرمساری سر فرود می آورد که آن روزها او نیز نمی تواند باری از روی دوش آفتاب برگیرد و دل ناآرام او را تسلا دهد. ای زینب(س)!ای بانوی صبر هستی،قدم به جهان گذاشتی در حالی که صبر در مقابلت سر به کرنش می گذارد تو بانویی هستی که شعله شعله در مسیر باد می وزی و هرگز خاموش نمی گردی. ای زینب(س)تو الهه صبری که هیچکس را یارای صبر تو نیست چرا که ایوب(ع)نبی در مقابل مصائب تاب نیاورد و صبرش لبریز شد اما صبر تو مافوق صبر او بود چرا که مصیبت عاشورا،را دیدی و باز صبر پیشه کردی و سکوت نمودی.خجسته باد میلادت ای زاده حیدر کرار!ای شمشیر برنده علی(ع)که با ذوالفقار کلامت بر بر اهریمن زبون تاختی و پرده از چهره ننگین کنار زدی و آن را به جهانیان نشان دادی. میلاد مقدست بر حجت حق زمان:حضرت حجه بن الحسن العسکری(ع)و تمامی پیروانت مبارک باد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:28 توسط نسترن |