کبوتر سپید آرزوها در خون غلتید وقتی که در پرواز بود بر فراز آسمان دل در روح سپیدم نقش ممنوع می کشم بر هر چه آرزوست آه... روح خسته از تکرار درد هاست وقلب گویی تپیدن را از یاد برده حصار سیم های خاردار بر دستان سیمانی ام شمردن آزادی را نا ممکن میسازد از اسارت تصویرت در چشمانم و از جدال بی پایان رنگ ها بیزارم، بیزار...............
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:47 توسط نسترن |