امروز که بر حسب اتفاق صفحه ی حوادث روزنامه را باز کردم چشمم به این خبر افتاد((دختر بچه ی پنج ساله ای بعد از سه روز که در کما بود جان به جان آفرین تسلیم کرد))خبر کوتاه بود،خیلی کوتاه. اما گاهی خواندن و شنیدن یک خبر کوتاه چنان تاثیری بر ذهن می گذارد که ساعتها و یا شاید سالها هم نمی توان این تاثیر را از بین برد. یادش بخیر بچه که بودیم قصه های زیادی درباره ی موجودی درباره موجودی بنام زن بابا و این که اگر بچه خوبی نباشی خدا کاری می کند که مادرش از پیش او برود و زن بابا به جایش بیاید و او را کتک بزند و سیخ داغ روی دستش بگذارد و....... اما هیچ وقت نشنیده بودم که مادری که حتی حاضر نیست خار کوچکی به پای فرزندش برود بی رحمانه کودکش را پاره جگرش را شکنجه کند. چقدر دلم تنگ شده برای روزگاران کودکی آن روزهایی که سرم را بروی دامن پر چین مادر می گذاشتم و او آرام آرام با سر انگشتان ظریفش موهایم را از صورت پس میزد و نوازشم می کرد. چقدر دلتنگ لالایی های مادر شدم.دلم می خواهد باز هم سرم را بروی دامن مادر بگذارم و بوی مهربانی را با تمام وجود استنشاق نمایم و های های بگریم.باورم نمی شود که وجود دارد مادرانی که هرگز به بهشت نمی روند.تمام بدن دخترک جای سوختگی با سیگار،سیخ داغ و جای ضربه های چاقو بوده،میتوانی تاب بیاوری زجری را که یک بچه ی پنج ساله تاب آورده؟ یادش بخیر پدرم می گفت که دنیا پر از اتفاقات قشنگ است هر وقت دلت گرفت به لحظه های خوب زندگی فکر کن آن وقت است که غم و غصه ها پا به فرار می گذارند و خانه دلت پر از شادی و امید می شود.خوش به حال پدر که دیگر نیست تا سرگردان شود برای بهانه های شاد بودن. یادش بخیر تازه که به مدرسه رفته بودیم موضوع اولین انشایمان مادر بود. می آمدیم خانه و دست به زیر چانه می زدیم و زل میزدیم به مادر و می نوشتیم فرشته مهربان هر خانه که خداوند در قرآن فرموده بهشت زیر پای مادران است.مهربانترین موجودی که خداوند خلق نموده و....... اما حالا اگر موضوع انشایمان مادر باشد چه سرگردان می شویم در این دنیای بی رحم! می دانم سیاه می نویسم، اما سیاه نمی بینم چون هنوز هم مادران مهربان زیادی در این دنیا نفس می کشند و ما اگر زنده ایم به برکت وجود آن هاست.به برکت هوایی است که آغشته به نفس آنهاست و....... خدایا مگر این دخترک خردسال چه کرده بوده که مادرش او را به هوسی زود گذر باخت؟ آری دستان کوچکش توان مبارزه نداشت و ضجه هایش هم دل سیاه مادر و ناپدری را بدرد نیاورد و آنان وحشیانه به او تاختند تا هر چه زودتر او را از صحنه زندگی محو نمایند.ناپدری دخترک را از ارتفاع یک و نیم متری به پایین پرتاب کرده و او برای همیشه رفت. آرزو می کنم که دیگر هرگز خبر نفرت انگیزی درباره ی کودک آزاری نه بشنوم و نه بخوانم. آه چقدر دلم هوای آن نوازش هایی را کرده که بغل بغل آرامش به وجودم هدیه می کرد.دلم برای دنیای پر از بهانه های خوب خندیدن و شاد بودن تنگ شده و برای اولین موضوع انشایمان. آرزو می کنم که دیگر هیچ خبری قداست مادر را زیر سوال نبرد و جمله بهشت زیر پای مادران است است همیشه در ذهن ها باقی بماند. دوستت دارم مادر!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 21:2 توسط نسترن |