دیر بازیست که مرا در نمی یابی.هر بار مایوسانه به درگاهت آمدم ،پاسخم نگفتی.نمی دانم به کدامین گناهم، مجازاتی اینچنین را متحمل می شوم!دگر چشمان مستم هم اشکی برای جاری ساختن ندارند. با تو بودن،ترا یاد کردن،لحظات را با شبنم عشقت،شستشو دادن آرامش روحم بود.آسایش قلبم بود.آرایش جانم بود.دل شکسته ام را مرهمی بود،نوش دارویی. در آن شبهای چون صبح روشن و در آرامش مسکوت آن،بر سر سجاده ی دلدادگی آرامشی بس لطیف تر از آرامش شب،وجود پر تشویشم را می آراست و در آن شب ها،ماه عاشقانه تر می نگریست.آسمان مهربان تر ستارگان را در آغوش کشیده بود و از این رو دلش روشن بود. زمین هم با چشمانی مست نظاره گر راز بود.رازی هویدا شده در تاریکی،رازی از عشق لایتناهی.سپهر شب می پرستید آسمان را چرا که تنها مامن عشق لایزالش،آفتاب بود.و دیگر نخواهم گفت از صبح و روشنی اش!حال ای خالق،ای مهربان،ای ماموا،ای تنهاترین عاشق ،چه شده است که این آرامش بخش ترین شب ها را هاله ای بس سیاهتر از سیاهی پوشانده،هاله ای از تشویش،حجابی از جنس ظلمت.دگر در این دنیا مرا مجالی نیست.و در درگاهت پاسخی.آلایش به کدامین گناه مجازاتی چنین دارد.یارب،دلم را پاک می کنم با چشمانی پر از التماس خیره به سویت می نگرم.دستان مالامال از نیازم را به سویت بلند می کنم و با صدایی از لرزش عشقت زمزمه می کنم و سکوت شبهای دوری را که هر لحظه اش در کنارم بودی چون سکوت لطیف زمین به هنگام باران می شکنم و تکرار می کنم: ای مهربان،ای ارحم راحمین،دل بی بارم را از بهر چشمان اشکبارم پاک گردان.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:17 توسط نسترن |