همچون تندیس غم و تنهایی در این تیره وادی غربت قامت خمیده وغرقه در اشک و درد بر رهگذر زمان ایستاده ام سایه ها در سکوتی مرگبار غروب را به نظاره نشسته اند و اینک شب فرا میرسد شبی طولانی و بی فردا و من محکوم ابدی غربت و رنج خسته از شبگردی و بی خورشیدی خسته از گذشته های نه چندان دور و امیدی نیست به آینده پلک بر هم می نهم و گم می شوم در صدای شب که پر است از هیاهوی بی کلام
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 21:12 توسط نسترن |