دلم امشب چه غمگین است تمام رنگها امشب به چشمانم چه بی رنگ است غم، امشب در نگاهم باز میرقصد نم، اشکی بروی گونه ام جاریست تمام غصه ها امشب درون سینه می ریزد و من بیزار میگردم از این دنیای وانفسا ازاین شهر پر از تردید ازاین مردم از این غم ها که از تاب و توان و صبر من بیشند دوباره شب از آن شب های بی مهتاب دلم میگیرد از خاموشی شبهای این شهر
از این نامهربانی ها
از این بسیار غم ها که در این شهر بد جاریست
از این اشرف ترین مخلوق
که از انسانیت خالیست
دلم جان می دهد آرام در این تاریکی مطلق
دگر نومید می گردم
از این شهر پر ازنیرنگ
ولی چیزی،نوای نا آشنایی،هر دم
به دل فریاد می دارد
صبوری کن،صبوری
که این شب تا ابد اینجا نخواهد ماند
که این شب......
( من تجربه ای در زمینه شعر سرایی ندارم. این اولین شعرم است. این شعر را از آن جهت در وبلاگم ماندم. که شما دوستانی که در عرصه ی شعرسرایی تجربه ای دارید. مرا نیز راهنمایی نمایند.)
با تشکر
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:16 توسط نسترن |