رمضان ماه جان بخشیدن به کلمات دل و نجات از دلمردگی آخرین لحظات روز سی ام ماه مبارک رمضان است. چند دقیقه ای بیشتر به اذان نمانده است. باورم نمی شود گویی همین دیروز بود که هلال ماه رمضان رویت شد و حالا آخرین روز است. خدایا چه دلتنگم من در این آخرین لحظات. دلم میخواهد که اشک ندامت از دیده روان کنم و با تمام وجود از اعماق قلبم فریاد بر آرم،بارالها، معبود بی همتای من بگذر از تمام خطاهایم. خدایا سپاسگذارم که باز هم فرصتی دوباره برای جبران خطاهایمان به ما عنایت کردید.معبود من بزرگتر و آمرزنده تر از آنی که در خاطرمان بگنجد. بارالها؛ میخواهم در مقابلت زانو بزنم بزنم و سر در گریبان. میخواهم خود را رها کنم، رها از قید آن چه که هست و آن چه که باید باشد. می خواهم خود را از این دنیای فانی رها سازم تا فقط و فقط به تو بیاندیشم و از تو عاجزانه با تفریج از درگاهت بخواهم که مرا از وابستگی های این دنیای پوچ و خالی از احساس و محبت و عشق رها سازی تا.... فقط و فقط به تو بیاندیشم ای همیشه با من، با من بمان. باز هم رمضانی دیگر از عمرمان گذشت. امید آن دارم که کمال بهره را از این ماه سبز نیایش و ماه ضیافت دلها برده باشید. با آرزوی قبولی طاعات و عبادات، عید سعید فطر را به جمع وبلاگ نویسان و تمامی مسلمانان جهان تبریک عرض می کنم.
+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:34 توسط نسترن |
کاش میشد عشق را تفسیر کرد کاش میشد عمر را تکثیر کرد روی این گردونۀ نا مهربان گرمی مهر تو را تصویر کرد پدرم با گذشت بیست و هفت ماه از عروج ملکوتیت هنوز هم رفتنت را باور ندارم.هنوزهم هر روز با چشمانی بارانی و نگاهی خشکیده بر در به انتظار آمدنت هستم.پدرم، بعد از رفتنت بهارم هم رنگ خزان گرفته و روزهایم همچون شبان بی مهتاب تاریک است. پدرم،چگونه توانستی که این چنین تنها و بی خبر کوله بار بربندی و راه سفر آخرت در پیش گیری؟هرگز به یاد ندارم که مناجات شبانه ات را ترک کرده باشی.پس چگونه است که حال ماهها در آغوش سرد خاک آرمیده ای و صدایی از تو به گوش نمیرسد؟ پدرم،هرگز از یاد نخواهم برد روز تلخ رفتنت را.آن روز با چه اشتیاق و آرامش وصف ناپذیری دعوت حق را لبیک گفتی و با لبخندی حاکی از رضایت جان به جان آفرین تسلیم نمودی.گویی تو هم سخت ازاین دنیا به تنگ آمده بودی. پدرم،احساسم به مانند کسی می ماند که در طوفان سهمگین زندگی عزیزترین کس زندگی اش را گم کرده و همواره در جستجوی نشانی از تو به هر سو میروم. تنها زمانی قلب خسته ام آرام میگیرد که بر سر مزارت حاضر می شوم.آنجاست که احساس میکنم تو در کنارم هستی. مدتها به نوشته های حک شده بر روی سنگ خیره میشوم و دیگر سیلاب اشک امانم نمی دهد. پدرم، نمیدانی که بعد از تو چه بر ما گذشت.بعد از تو هیچ کس نتوانست مرهمی بر قلب شکستهام نهد. و قدری از اندوه بی پایانم بکاهد. پدرم بدان که بعد از تو فقط از روی اجبار زندگی میکنم و برای لحظه دیدار دوباره ات ثانیه ها را می شمارم. پدرم، هنوز به یاد دارم که چگونه با ایمان و توکل به خدا در برابر مشکلات زندگی صبر پیشه می کردی. و همیشه میگفتی که دخترم خداوند همیشه در دنیا بندگانش را می آزماید.پس بکوش که از این آزمون سربلند بیرون بیایی. همیشه میگفتی که در برابر مصائب صبور باش و راضی باش به رضای خدا. پس فریاد میکنم بار الها؛معبود بی همتای من، راضیم به رضایت که جز این چاره ای نیست.همه از خاکیم و به خاک باز خواهیم گشت. روحت شاد و یادت گرامی باد.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 23:56 توسط نسترن |